گوشه ای از خاطرات «علی اصغر رباط جزی» در«زندان موصل»
سلمان گفت:« جواب همونه که گفتیم؛ زیر بار جداسازی نمی ریم. ما مسلمونیم و این حرفا رو قبول نداریم.به همدیگه عادت کردیم ودوست داریم به همین شکل کنار هم زندگی کنیم.نمی خوایم از هم جدا شیم. »
Fبه گزارش خبرگزاری حیات، اسارت و آزادگی، بخشی از تاریخ پرفراز و فرود و البته ارزشمند دفاع مقدس است؛ بخشی که هنوز تاریخ آن به دلیل شرایط خاصش به درستی از تاریکی و ابهام بیرون نیامده است وتکیه این تاریخ، بیشتر بر روایت راویانی است که خود دیروز دوره ای طلایی از عمرشان را در اسارت بوده اند وامروز به عنوان گنجینه ای ارزشمند برای ثبت دقیق و درست تاریخچه اسارت وآزادگی به شمار می روند. مطالبی که درادامه می خوانید گوشه ای از کتاب « زندان موصل » می باشد که مشتمل بر خاطرات آزاده سرافراز « علی اصغر رباط جزی » است. این کتاب توسط جواد کامور بخشایش در 642 گردآوری شده و انتشارات سوره مهر آنرا منتشر کرده است.
یک روز شنیدیم مشعل، رئیس استخبارات یا به قول خودمان رکن دو اردوگاه، دستور داده هر چه زودتر اسرا از هم جدا شوند.او گفته بود چه معنی دارد در یک آسایشگاه، بسیجی و معلم سپاهی وسرباز و غیره یک جا باشند؟ باید اول تکلیف تک تک اسرا روشن شود،آن وقت بر اساس همان وضعیت تقسیم شوند.یعنی سپاهی ها یک جا، بسیجی ها یک جا، سرباز ها یک جا و غیره. خبر تکان دهنده ای بود. اصلاً برای هیچیک از ما قابل هضم نبود. مسئول عراقی آسایشگاه مدام با سلمان، مسئول ایرانی آسایشگاه، صحبت می کرد، اما نظر همه ما منفی بود و در برابر این تصمیم مقاومت می کردیم. چند روزی گذشت.فتنه بزرگی راه انداخته بودند.تحلیل ما این بود که آنها، ابتدا از جدا کردن سرباز و بسیجی از یکدیگر شروع کرده، بعد بر اساس قومیت جدا می کنند و می گویند ترک ها یک طرف، لرها یک طرف، فارس ها یک طرف وغیره.خلاصه اینکه بوی خیانت و فتنه از تصمیم بعثی ها می آمد.مقاومت کردیم و زیر بار نرفتیم.همه بچه ها با هم تصمیم گرفتند از این فرمان سرپیچی کنند. بعثی ها بعد از چند روز دوباره قضیه را پی گرفتند و وقتی فهمیدند ما عقب نشینی نمی کنیم،اولتیماتوم دادند که دو روز مهلت دارید و بعد از اتمام فرصت، حرفمان را عملی می کنیم. اگر مقاومت کنید،خواهید دید چه بلایی سرتان می آوریم. تهدیدشان کاملاً جدی و خطرناک بود. روز موعود فرا رسید.افسر عراقی با زدن تقه ای به در، وارد آسایشگاه شد وبا مسئول ایرانی آسایشگاه صحبت کرد وگفت: مهلت تمام شده. باید جواب بدید. سلمان گفت:« جواب همونه که گفتیم؛ زیر بار جداسازی نمی ریم.ما مسلمونیم و این حرفا رو قبول نداریم.به همدیگه عادت کردیم ودوست داریم به همین شکل کنار هم زندگی کنیم.نمی خوایم از هم جدا شیم. » افسر عراقی دستی به سبیلش کشید و با ورانداز سلمان و چند تن از بچه ها با تمسخر گفت:« هیچی اذن؛اِ...این جوریه؟ که اینطور!» بعد حالتی جدی به خودش گرفت و گفت: خیلی خب...حالا که دوست دارین این جوری زندگی کنین، پس باید تاوانش رو هم بدید.» بچه ها به یکدیگر نگاه کردند.معلوم بود اتفاق خاصی قراره بیفته.افسر عراقی از آسایشگاه بیرون رفت وما به صبحانه خوردنمان ادامه دادیم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدیم نگهبان ها مثل مور وملخ ریختند توی آسایشگاه و با کابل و باتوم ولگد به جان ما افتادند.انگار مست کرده بودند؛ چون هیچی حالی شان نبود.کابل و باتوم را در هوا می چرخاندند وبی مهابا بر سرودست وکمر وصورت بچه ها فرود می آوردند.می زدند ولِهِمان می کردند ومی رفتند از ته آسایشگاه دوباره برمی گشتند. برای دفاع، چیزی جز دست هامان نداشتیم تا صورت و چشممان از ضربه کابل در امان باشد. آنها بی رحمانه می زدند.قیامتی بود.سطل پر از چای را روی سفره صبحانه ریختند وهمه چیز را به هم زدند.بچه ها را آش ولاش کرده، هر کسی را گوشه ای پرت کردند ورفتند. انگار گردبادی ورزید وبعد آرام گرفت.همه در شوک بودیم.سر و صورت وپاها کبود و زخمی شده بودندو از بدن خیلی ها خون جاری بود.جهنمی درست کرده بودند این عراقی ها! همه سرشان به درد خودشان گرم بود که ناگهان فریاد یکی از بچه ها توجه همه را جلب کرد.رضا حسین زاده، بیهوش، نقش زمین شده بود وقانعی با دیدن این صحنه، وحشت زده فریاد میزد.حسین زاده بچه لاغر و نحیفی بود که جراحات عمیقی در عملیات محرم نصیبش شده بود. در بیمارستان الرشید هم باهم بودیم.چند روز بود که زخم هایش سر باز کرده بود.انگار عفونت کرده بود.بدنش تب دار بود و غذایی هم نمی خورد و لاغر و ضعیف شده بود. دویدم بالای سرش. دیدم از هوش رفته.نبضش را گرفتم.تکان نمی خورد.دست روی سینه اش گذاشتم.اما انگار قلبش از تپش افتاده بود.بعثی ها او را کتک نزده بودند، اما گویا زیردست و پا له شده بود. شاید هم پا روی زخم هایش گذاشته بودند.داد زدم: « بچه ها! رضا نفس نمی کشه! » وهای های گریه کردم. بچه ها بهت زده، نگهبان را خبر کردند واو فوری گزارش داد. سرش را روی پایم گرفتم و مدام صدایش می کردم.جوابی در کار نبود.خیلی طول کشید تا آمبولانسی آمد واو را به بیمارستان برد.یک هفته بعد از این حادثه و در ایامی که هر روز شرایط زندان سخت تر می شد، افسر عراقی خبر شهادت حسین زاده را به مسئول ایرانی آسایشگاه اعلام کرد.او همه بچه ها را جمع کرد وخبر تلخ را به ما داد.پذیرفتنش سخت بود.شهادت حسین زاده در غربت، غم انگیز و دردآور بود.همه پنهانی گریه می کردیم.هم به حال خودمان،هم به مظلومیت و غریبی حسین زاده. حسین زاده همان موقع در آسایشگاه شهید شده بود و برای بردن او به بیمارستان، دیگر دیر شده بود.اجازه مراسم ختم هم ندادند.گفتند اگر صدایمان از آسایشگاه بیرون بیاید، حسابی کتکمان می زنند.دور هم حلقه زدیم ودور از چشم های تیزبین نگهبان ها، برایش سینه زدیم وگریه کردیم وختم قرآن گذاشتیم.بعد هم نفهمیدیم با جنازه اش چه کردند؛ به خانواده اش رساندند یا نه؟ هیچ چیز بر ما معلوم نشد. اتهامی که بعثی ها به ما زدند، اغتشاش در اردوگاه بود و با همین بهانه، هربلایی که خواستند سرمان آوردند.آنها با زهر چشمی که از ما گرفته بودند، به خیال خودشان حجت را بر ما تمام کرده بودند، اما این شروع یک مبارزه جدی بود... منبع: کتاب « زندان موصل »